تورا...
دستهــایم را محکمتر بگیـر
من هنوز هم نمیخواهــم
تورا...
به دست خاطرات بسپارم...
تــــویی که ..
داری مونیتور کامپیوتر رو نگاه میکنی ..
تــــویی که ...
داری تلوزیون میبینی یا حتی کتاب میخونی ..
تــــویی که ..
داری آهنگ گوش میدی یا شاید هم مسیج های گوشیتو میخونی ..
بعد یهویی ..
چشمات پُر ِ اشک میشه ...
اصلا نمیفهمی کی وقت کردی فکر کنی ...
به اون سرعت بُغض گلوت رو میگیره و
بعدش فقط یه نفس عمیــق میکشی ... !!
هی .. هی ..
تـــــــو ..
همونی هستی که ...
دلت شکسته ... دلت گرفته .. دلت تنـــــگ شده ..
تــــــو همونی ... !!
امروز فهمیدم تنهایی یعنی ..
همه ی روز با خودت بگویی
"فراموش کرده ام"
بگویی
"دیگر نیست .. دیگر دوستش ندارم"
اما ..
شب که می شود
زانوهایت را در آغوش بگیری
دیوار بشود تکیه گاه ِ سر پر ز خیالت ..
و در دل بگویی
"راستی .. ! چقدر دلم برایش تنگ بود ، تمـــام ِ روز .. ! "
هیچگاه
تو را...
آنگونه دوست نخواهم داشت...
که زندانیم باشی...!
زندانبانی...
شغل مورد علاقه ام نیست...!
و از دید من...
زندان...
منفورترین مکان دنیاست...!
من...
تارهای افکار خویش نیز...
گسسته ام...!
چه برسد...
به تو...!!!
تو میتوانی پرنده باشی...
اما...
اینکه بخواهی تا چه حد...
در آسمان من...
اوج بگیری...
در خود توست...
میزان اوج گرفتن و پروازت...
بستگی دارد به...
"آرزویت""باورت""خواستنت""صداقتت"
و...
"عشقت"
هر میزان که...
از چشمه عشق...
سیرابتر بنوشی...
بیشتر اوج خواهی گرفت...!
من...
تو را...
آرزو نخواهم کرد...!
آنکه با دل می آید...
با دل میماند...
و این...
می ارزد به تمام زندگی...!!!
اصـلا دخـتـر بـاس ریـزه مـیـزه بـاشـه
قـدش از آدم کوتاهـتر بـاشه
پـرحـرف و جـیغ جـیغو بـاشه
انــقـد حـرف بـزنـه کـه بـگـی وای خـدا نـجـاتـم بـده!!!
عـاشـق اون لحـظه ایـم کـه
بـا هیـجـان بـرام یـه چـیـزی رو تـعـریف مـیـکـنه
انــقــد مـیـون تـعریـف کـردن مـیخـنـده
کـه مـن هـیچی نـمیـفـهـمم
جـز صـدای خـنـده های شـیـریـنـش
صـدای خـنـده مـعـشـوق دلـنـوازتـریـن صـدای دنـیـاس!!!
خــدایا کمکم کن دیرتر برنجم،
زودتر ببخشم،کمتر قضاوت کنم
و بیشتر فرصت دهم...
نظر شخصی من اینه:
انقد واسه طرفت خاطره خوب
بساز که دهنش سرویس شه بخواد
فراموشت کنه!
دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…
کمی سکـــــــــــوت…
کمی دل بریدن میخواد…
کمی اشک…
کمی بهت…
کمی آغوش آسمانی کمی دور شدن از این آدمها…!
کمی رسیدن به خدا…
گاهی وقت ها..!!
یادت میره که…
لیوان چاییت روبه روت…
داره یخ میزنه…
یادت میره که…
بین اشک ریختنات…
پلک بزنی…!
یادت میره که…
شبها برای خوابیدن…
باید چشاتو ببندی…!
یادت میره که…
نباید انقدر اه بکشی…!
تو را…
برای همه ی شب هایی بی مهتاب …
برای کـوچـه هایی پر از سـکـوت …
برای دشت های بی گل …
برای دریاهای خشک شده …
برای آسمان های بی باران …
و برای همه ی چیزهایی که باید باشد و نیست می خواهـم.
وقتی دلت گرفته باشه …
تمام آرامش یک ساحل را هم به تو بدهند …
باز هم دل تو بارانیست …
خیس تراز دریا خراب تر از امواج .
یکــی بود یکــی نبود مال قدیمـاست ...
الان همه باشن " تـــو " نباشـــی هیچکـــس نیســـت ...
بسلامتی اون لحظه ای که از همه دنیادلت گرفته…
نه کسی رو داری باهاش دردودل کنی…
نه دلت میخواد کسیو ناراحت کنی…
سکوت میکنی وتو دلت میگی: باشه اینم میگذره.
خــــــــــدایا دریاب این بنده ات را…
بنده ای کہ تو خنده هاش گفت: خـــــــــــــــدایا شـــــــــــکرت !!
و تو گریه هاش گفت: خــــــــدا بــــــــــزرگه !!
و وقتی ادمات دلشو شکستن گفت: مــــــــــنم خدایی دارم.
شنیده ام دنیا خیلی کوچک است….
شنیده ام دل ها خیلی بزرگند….
شنیده ام دل شکستن هنر نیست ، دل شکن خواب ندارد….
تنها این را نشنیده ام : این شبها چه حالی داری؟ شب ها چگونه؟ چگونه و با چه خیالی سر بر بالین میگذاری؟
گاهی وقت ها..!!
یادت میره که…
لیوان چاییت روبه روت…
داره یخ میزنه…
یادت میره که…
بین اشک ریختنات…
پلک بزنی…!
یادت میره که…
شبها برای خوابیدن…
باید چشاتو ببندی…!
یادت میره که…
نباید انقدر اه بکشی…!